علم غیب امامان معصوم
1ـ غيب از نظر لغت به معنى پنهان بودن، مخفى و ناپيدا آمده است.[3]
و در تعريف آن گفته اند: غيبت عبارت است از علم به حوادث و آن چه كه واقع مى شود، به عبارت ديگر مشاهده نظام هستى و رويتِ حقيقت و واقع جهان وجود، بنابراين كسى كه به يك حادثه غيبى عالم مى شود، ملكوت جهان هستى و مجموع علل و اسبابى را كه بدان حادثه منتهى مى شود مشاهده مى كند، و از راه علم به اجزاى علّت تامّه، بدان حادثه كه معلول ضرورى آن است عالم مى شود.[4]
نكته دوم: نظر قرآن در مورد علم غيب و حدود آن نسبت به خدا و ديگران
وقتى آيات قرآن را بررسى مى كنيم در مورد علم غيب به سه دسته آيات برخورد مى كنيم:
دسته اول: دسته هايى از آيات، علم غيب را منحصر به خداوند مى دانند مانند آيه (و عنده مفاتيح الغيب لا يعلمها الا هو...)[5] خزانه هاى غيب نزد اوست و جز او از آنها خبر ندارد. و آيه (انما الغيب للّه...)[6] غيب (و معجزات) تنها براى خدا (و به فرمان او) است.
و آيه:(و لله غيب السموات و الارض)[7] و (آگاهى از) غيب (و اسرار نهان) آسمانها و زمين، تنها از آن خداست و آيات ديگر...
دسته دوم: آياتى هستند كه علم غيب را از پيامبران و پيامبر اسلام نفى مى كند. مانند:
آيه: (قل لا اقول لكم عندى خزائن الله و لا العلم الغيب...)[8] يعنى، بگو به شما نمى گويم خزائن خدا نزد من است و غيب نمى دانم و نمى گويم، به من وحى مى شود. و آيه: (قل لا املك لنفسى و لا ضراً الا ما شاء الله، و لو كنت اعلم الغيب لا ستكثرت من الخير ...[9] يعنى بگو من مالك نفع و ضرر خود نيستم مگر آنچه كه بخواهد اگر غيب مى دانستم هر آينه خبر زيادى بدست مى آوردم دسته سوم: آياتى هستند كه علم غيب را به صراحت به پيامبران و بندگان شايسته خداوند اثبات مى كند، مانند آيه: (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احداً الا من ارتضى من رسول)[10] خداوند به غيب آگاه است و بر غيب خود احدى را جز كسانى كه مى پسندد، از پيامبران، اطلاع نمى دهد.
و آيه: (و ما كان الله ليطلعكم على الغيب و لكن الله يجتبى من رسله من يشاء)[11] همواره خداوند شما را به غيب آگاه نمى ساخته ولى از پيامبران خود كسانى را كه بخواهد انتخاب مى كند، (و قسمتى از اسرار نهان را در اختيار او مى گذارد).
از مجموع اين آيات نتيجه مى گيريم كه مقصودِ دسته اول و دوّم اين است كه علم غيب مطلق، ذاتاً و اصالتاً مال خداوند است و مالك حقيقى اوست، و غير او (ملائكه و پيامبران و ائمه(عليهم السلام)) ذاتاً علم غيب نمى دانند (اگر چه از ديگران كاملترند ولى به هر حال وجودشان محدود به زمان و مكان است.)
و مقصود دسته سوم اين است كه پيامبران به واسطه تعليم خداوند (وحى، ابهام...) از علم غيب آگاهى پيدا مى كنند.
بنابراين علم غيب اختصاص به خدا ندارد، بلكه بعضى از افراد برگزيده بشرى، با تأييد و اضافه پروردگار جهان مى توانند با عالم غيب ارتباط پيدا كنند.
نكته سوم: علم غيب ائمه(عليهم السلام) و حدود آن
مرحوم شيخ مفيد(رحمه الله) در اين باره مى فرمايد: ائمه اهل بيت(عليهم السلام) گاهى از ضماير مردم خبر مى دادند. بسيارى از حوادث را قبل از وقوع مى دانستند. آنان اين مزيت را داشتند. لكن دانستن غيب از شرايط امام(عليه السلام) نيست، بلكه لطف خاصى است از جانب خدا، كه درباره آنان مبذول داشته و اخبارش به ما رسيده است. اما سزاوار نيست اينگونه علم را علم غيب بناميم. زيرا درباره كسى مى توان گفت: علام غيب است كه حقايق جهان هستى را بالذات و بدون استمداد از ديگرى مشاهده نمايد. اما كسى كه به وسيله تعليمات و افاضات ديگرى از بعض امور غيبى خبردار مى شود واقعاً علم غيب ندارد و اطلاق اين كلمه در خور او نيست. لكن يكى از امتيازات بزرگى كه امام بر ساير انسان ها دارد اين است كه در مواقع ضرورى با جهان غيب ارتباط پيدا مى كند و علوم و اطلاعات لازم در اختيارش قرار داده مى شود.[12]
امام على(عليه السلام) در اين باره مى فرمايد: «رسول خدا، هزار در از علم را به روى من گشود، كه از هر درى هزار در باز شده، پس هزار هزار درِ علم به روى من گشوده شد، به طورى كه از گذشته و آينده خبر دارم، از مرگها و پيش آمدها و طريق قضاوت خبر دارم.[13]
و اين علم به عنوان ارث نبوّت به همه امامان شيعه، نسل به نسل،[14] رسيده است و اكنون در اختيار تنها ذخيره پيامبران، «امام زمان (عج)» مى باشد. و به وسيله همين علم بود كه تك تك امامان ما از حوادث آينده حتى از چگونگى شهادت خود و ديگران و محل شهادت و محلّ دفن شان خبردار بودند.
ارتباط علم غيب و مصلحت
با توجه به سه نكته قبل در اين سؤال كه چرا پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) در زندگى خود از علم غيب استفاده نكردند؟ اين است كه چون پيامبران(عليهم السلام) و ائمه اطهار(عليهم السلام) قرار بود از جنس بشر باشند،[15] و مانند ساير مردم زندگى كنند، در اعمال و معاملات و معاشرت مانند يك بشر عادى بودند، با همين چشم مى ديدند، با همين گوش مى شنيدند... بر طبق ظواهر و شواهد داورى مى كردند، گاهى مشورت مى كردند، براى معالجه بيمارى ها به پزشك و در قيمتها به كارشناسان مراجعه مى كردند.... مصائب و حوادثى بر ايشان اتفاق مى افتاد با مشكلات مواجه مى شدند در جنگها شكست مى خوردند، زخمى مى شدند مسموم مى شدند... و چون بنا بود مانند مردم عادى زندگى كنند و مانند يك فرد عادى به ارشاد و هدايت بپردازند و مردم نيز با رغبت و اختيار ايمان بياورند. از علم غيب استفاده نمى كردند. لكن اگر موضوع حرام و كار زشتى پيش مى آمد كه ارتكاب آن (ولو از روى سهو) در نظرها قبح و زشت بود و به مقام امامت و عصمت لطمه مى زند، و يا دانستن يك امرى براى اثبات امامت لازم مى شد، از پشتوانه هاى غيبى بهره مند مى شدند.[16]
بنابراين پيغمبر و امام مى تواند به اذن الهى از حوادث و پيش آمدها و افعال آينده خودش يا ديگران آگاه شود، لكن اين گونه علم، مسير حوادث را تغيير نمى دهد و در افعال و اراده ها اثر نمى گذارد و منشأ تكليف قرار نمى گيرد.
روايات نيز اين مطلب را تأييد مى كند چنان كه حسن بن جهم مى گويد: به امام رضا(عليه السلام) عرض كردم: همانا اميرالمؤمنين(عليه السلام)قاتل خود را شناخته بود و مى دانست كه در چه شبى و در چه مكانى كشته مى شود، و چون نعره مرغابيها را در خانه شنيد فرمود: «اينها نعره زنانى هستند كه نوحه گرانى پشت سردارند» و وقتى ام كلثوم به او عرض كرد: كاش امشب در خانه نماز بخوانى و براى نماز جماعت ديگرى را بفرستى آن حضرت قبول نكرد، و در آن شب بدون اسلحه در رفت و آمد بود، در صورتى كه مى دانست ابن ملجم او را با شمشير مى كشد و اقدام به چنين كارى جايز نيست، امام رضا(عليه السلام) فرمود: «آنچه گفتى درست است ولى خود آن حضرت اختيار فرمود كه در آن شب مقدرات خداى عزوجل اجرا شود».[17] و مرحوم علامه مجلسى(رحمه الله)در توضيح اين روايت مى گويد: كسى كه مقدرات خدا و علل و اسباب آن ها را نمى داند، مى تواند از آن ها دورى و اجتناب ورزد و به اجتناب مكلف شود، اما كسى كه به جميع حوادث و پيش آمدها عالم است، چگونه ممكن است او را به اجتناب و دورى از آن مكلف نمود. اگر چنين تكليفى ممكن باشد، لازم مى آيد كه هيچ يك از مقدرات نسبت به او واقع نشود، پس امامان ما(عليهم السلام) به جميع حوادث و بلاهايى كه بر آن ها واقع مى شود عالمند و تكليف هم ندارند كه طبق اين علم عمل كنند و از آن بلاها اجتناب و دورى كنند، چنان كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) و اميرالمؤمنين(عليه السلام) منافقين را مى شناختند و از عقايد فاسد آن ها آگاه بودند ولى مكلف نبودند كه از آن ها دورى كنند و با آن ها معاشرت و ازدواج ننمايند، يا آنها را بشكند، و يا طرد كنند (تا زمانى كه موجب قتل و طرد از آن ها مشاهده نشود) همچنين اميرالمؤمنين(عليه السلام) با آن كه مى دانست در ظاهر بر معاويه پيروز نمى شود و معاويه پس از وى خلافت مى كند، ولى از جنگيدن با او كوتاهى نفرمود، بلكه نهايت كوشش را به كار برد، تا اين كه شهيد گشت، و خود آن حضرت خبر مى داد كه من كشته مى شوم و پس از من معاويه بر شيعيانم تسلط پيدا مى كند.
همچنين امام حسين(عليه السلام) مى دانست كه اهل عراق با او پيمان شكنى مى كنند و خود او با اولاد و اصحابش كشته مى شوند و بارها از اين مطلب خبر داده بود ولى از جانب خداوند مكلف نبود به عراق نرود، و جان خود را حفظ كند.[18]
به عبارت روشن تر دو نوع قضايا وجود دارد: يكى قضاياى حتمى الوقوع و ديگرى قضاياى غير حتمى.
اين نوع قضايا كه در مورد شهادت ائمه(عليهم السلام) مطرح شده است از قضاياى حتميه است و گريز از اين نوع قضايا غير ممكن است.
خلاصه مطالب مطرح شده:
1ـ غيب به معنى پنهان و مستور بودن است و علم به غيبت به معنى آگاهى از اسرار مخفى جهان است.
2ـ غيب مخصوص انسان هاست ولى براى خداوند چيزى مخفى نيست.
3ـ علم به غيب خداوند ذاتى است اما علم غيب پيامبران و ائمه(عليهم السلام) عرضى و به تعليم خداوند است بنابراين ائمه(عليهم السلام) از غيب اطلاع دارند و خبرهاى زيادى را از غيب دادند منتهى چون علم غيب آن ها ذاتى نيست هر وقت از خداوند علم چيزى را بخواهند آن وقت عالم مى شوند.
4ـ علم غيب از شرايط امامت نيست بلكه يك موهبتى است كه به خاطر شايستگى به آنها داده شده است و ائمه(عليهم السلام)مكلف نبودند در زندگى عادى از علم غيب استفاده بكنند و مرگ كسى را جلو يا عقب ببرند. فقط در مواقع ضرورى كه مصلحت بوده از غيب استفاده كرده اند. و شهادت ائمه(عليهم السلام) از نوع قضاياى حتميه بوده و اجتناب از آن غير ممكن مى باشد.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1ـ علم امام، محمد حسين مظفر
2ـ علم پيامبران و امام، مؤسسه در راه حق
3ـ اثبات ولايت، آقاى نمازى شاهرودى
________________________________________
[1] . محمد حسين طباطبايى، نهاية الحكمة (قم، مؤسسة نشر اسلامى، چاپ دوازدهم، 1416 هـق) ص 290.
[2] . محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى (تهران، دفتر نشر فرهنگ اهل البيت(عليهم السلام)) ج 1، ص 376.
[3] . دكتر محمد معين، فرهنگ فارسى معين (تهران، اميركبير، چاپ چهارم، 1360 هـش) ج 2، ص 2456.
[4] . ابراهيم امينى، بررسى مسائل كلى امامت (قم، انتشارات شفق، چاپ 8، 1361 هـش) ص 320 به بعد.
[5] . انعام: 59.
[6] . يونس: 20.
[7] . هود: 123.
[8] . انعام: 50.
[9] . اعراف: 188.
[10] . جن: 26.
[11] . آل عمران: 179.
[12] . شيخ مفيد، اوائل المقالات (چاپ تبريز) ص 38.
[13] . ينابيع الموده، ص 88. كلينى همان، ص 392. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 22، ص 507.
[14] . كلينى، همان كتاب، ص 321.
[15] . كهف: 109. «قل انما انا بشرٌ مثلكم يوحى الىّ...» يعنى بگو جز اين نيست مثل هم مثل شما از جنس بشر هستم كه بر من وحى نازل مى شود.
[16] . امينى، همان، ص 324.
[17] . كلينى، همان، ص 384.
[18] . همان، ص 385.